تبليغاتX
یادداشت های در رختخوااب

بعله عصر جمعه بود و ما دلتنگ شده بودیم. همانجا تصمیم گرفتم به علت دلتنگی ام فکر کنم و سعی کنم بفهمم چه چیزی باعث شده تا من احساس خوبی نداشته باشم. چند چیز به ذهنم آمد. یکی خوابی بود که دیشب دیده بودم، دیگری خوابی بود که پریشب دیده بودم و آخری این موبایل لعنتی بود. ابتدا به این آخری می پردازم.

دراز کشیده بودم در رختخواب و موبایل هم توی دستم بود. به این فکر افتادم که انسان ها بعد از آفرینش موبایل تنهاتر شده اند. لیست دوستانم را مرور می کردم و با ناراحتی به یاد می آوردم که دیشب که پنجشنبه بود و امروز که جمعه است کسی بهم زنگ نزده تا مرا برای صرف عدس پلو یا شرب خمر یا دیدن فیلم یا هر بهانه کوچک دیگری به خانه اش دعوت کند. داشتم فکر می کردم دورانی که فناوری کامیونیکیشن به داخل جیب یا دست من نفوذ نکرده نبود، احساس تنهایی کمتری می کردم ولی الان چی!  کاملا دردسترسم (وان هاندرد پرسنت اویلبل) ولی کسی نیست که زحمت فشار دادن چند دکمه و تقبل هزینه ای اندک را برای خوشحال کردن من بر خود هموار کند. به قدیم ها فکر می کردم که تلفن ثابت هم نداشتیم ولی بعداز ظهر جمعه می دیدی در باز شد و دوستی خسته از نشستن (یا ایستاندن) در اتوبوس های شرکت واحد با روزنامه ای در کیف و پاکت سیگاری در جیب وارد می شد. (ضمن این که ریسک نبودن تو در خانه را نیز به جان خریده بود) بعد یکی از این جملات نغز توی ذهنم شروع کرد به خاموش و روشن شدن: "راهی که به خانه دوست می رسد هیچگاه طولانی نیست". بعد هم یاد عباس کیارستمی افتادم و فیلم خانه دوست کجاست.

دوست داشتم یکی زنگ بزند و بپرسد که چه مرگت است و چرا این تز لعنتی را جمع و جور نمی کنی برود (و بروی) پی کارش (کارت). که من بگویم تنهایی دست و دلم نمی رود روی این موضوع مسخره کار کنم و نیاز دارم یکی بالاسرم باشد و مجبورم کند. یکی که وخامت اوضاعم را هر لحظه بهم گوشزد کند و باعث شود تا این آدرنالین و سایر هورمونهای لعنتی ترشح شوند و تکانی به این مردار در رختخواب افتاده دهند.

اینجا بود که یاد خوابی که پریشب دیده بودم افتادم.

 من طی این دو سه سال خواب استاد راهنمای پروژه ام را زیاد دیده ام. (در واقع تعداد مواردی که من در خواب ایشان را زیارت کرده ام تقریبن دو یا سه برابر موارد حقیقی است) همیشه هم بنده خدا در خواب به من امیدواری می داد و می گفت که سخت نگیر بشین جمع و جورش کن! نگران نباش! غصه نخور! الکی سخت می گیری! چیزی نشده که! از این حرفها. ولی وقتی حضرت استاد را در خواب پریشبم ملاقات کردم از همون لحظه اول و بعد از دیدن قیافه خشمگین و عرقکرده اش فهمیدم که اون ممه رو لولو برد و اداره تامین خواب سیستم روانی بنده دیگر قرار نیست مکانیزم های آرامش دهنده و تسکین بخشش را ادامه دهد. استادم ( که همیشه صورتش را دو تیغه می کند) یه ته ریش راننده کامیونی گذاشته بود و یه تی شرت بی حلقه پوشیده بود. صورتش سیاه و عرقکرده بود و اخمها توی هم. به محض دیدن من گفت به به! چه عجب! معلوم هست شما این 4 ماه کجا بودید؟ انگار نمی خواهید دفاع کنید؟ خلاصه شروع کرد به توپیدن به من که این چه وضعشه و خیلی بی انضباطی و اصلن کار نکردی و از این حرفها. من هم زبونم گرفته بود و داشتم تته پته می کردم. یه دفعه ای و ناخودآگاه از زبونم پرید که استاد من ایران نبودم و افغانستان بودم. اونجا توی سازمان ملل کار می کردم. حالا این دروغ (یا شاید هم آرزو) از کجای ضمیر ناخودآگاه من آمد بیرون بماند. یعد استاد توی چشمهای من نگاه کرد و  با خشم داد زد: "سازمان ملل بودی؟ با کدوم دکترا؟"  فهمیدم که استاد مچم رو گرفته. یادم افتاد که ای احمق این چه دروغی بود که گفتی. معلوم بود که می فهمه. آخه تو که دکترا نداری (انگار که واقعن تا دکترا نداشته باشی نمی تونی توی سازمان ملل کار کنی) اومدم دروغم رو راس و ریس کنم. می خواستم بگم من اونجا کار داوطلبانه می کردم. بدبختی این بود که توی اون لحظه نه اصطلاح والانتیر به ذهنم می رسید نه همین واژه "داوطلبانه". شروع کردم به اینکه من اونجا چیز بودم. کار چیز می کردم. و همینطور تته پته می کردم و دنبال کلمه والانتیر می گشتم تا این که تونستم خودم رو از خواب بکشم بیرون و بیدار شم.

ادامه دارد...

 

نوشته شده توسط در رختخوااب در شنبه 30 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
دوره زندگی این بلاگ به دو دسته تقسیم میشه: قبل از سر زدن اولیس و بعد از سر زدن اولیس

دسته گل محمدی           به لاگ ما خوش آمدی

نوشته شده توسط در رختخوااب در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
مایکل: پدرم با هیچ مرد قدرتمند دیگه‌ای فرق نداشت، هر آدمی با هر قدرتی، مثل رئیس جمهور یا سناتور.
کی آدامز: می‌دونی چقدر احمقانه حرف می‌زنی مایکل؟ رئیس جمهورا و سناتورا آدم نمی‌کشن.
مایکل: اوه! چه کسی آدم نمیکشه کی؟
مایکل: اگه مسئله مهمی توی این زندگی وجود داشته باشه، اگه تاریخ چیزی بهمون یاد داده باشه، اینه که میتونی هرکسی را بکشی.


نوشته شده توسط در رختخوااب در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
قیصر : تو چرا این ریختی شدی؟ کی زدتت؟
میتی: قصه اش درازه.
قیصر : کجا؟
میتی : هیجی بابا، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود.
قیصر : کریم؟! کدوم کریم؟
میتی : کریم آبمنگل، میشناسیش؟ آره؟ از ما نه, ازاونا آره، که بریم دواخوری. تو نمیری به موت قسم اصن ما تو نخش نبودیم، آره نه گاز دنده دم هتل کوهپایهٔ دربند اومدیم پایین، یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین عرق و آبجو جوش رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم. اولی رو رفتیم بالا، به سلامتی رفقا، لولِ لول شدیم، دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم؛ سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا. گفت به سلامتی میتی؛ تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم؛ این جیب نه اون جیب نه تو جیب ساعتی ضامن‌دار اومد بیرون رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن، پریدم تو هتل اومدم دمه کوچه مهران اومدم پایین دیدم یه سره هیکل میزونیه,این جوریه, زد بهم افتادم تو جوب، گفتم هته ته! گفت اه! باز یکی گذاشت تو گوشم، گفتم نامرداش؛ دومی رو از اولی قایم‌تر زد، دستمو کردم تو جیبم که برمو بیام دیدم کتکو رو خوردم حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره، خوبیت نداره. واردی که!
نوشته شده توسط در رختخوااب در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

Memento


Leonard:Memory can change the shape of a room; it can change the color of a car. And memories can be distorted. They're just an interpretation, they're not a record, and they're irrelevant if you have the facts.

Leonard: I have to believe in a world outside my own mind. I have to believe that my actions still have meaning, even if I can't remember them. I have to believe that when my eyes are closed, the world's still there. Do I believe the world's still there? Is it still out there?... Yeah. We all need mirrors to remind ourselves who we are. I'm no different... Now... where was I?

Leonard: The world doesn't just disappear when you close your eyes. Does it?


Teddy: So you lie to yourself to be happy. There's nothing wrong with that. We all do it.

Teddy:You don't want the truth. You make up your own truth.


Natalie: Get rid of Dodd for me. Kill him. I'll pay you.
Leonard Shelby: Are you crazy? I'm not gonna kill someone for money.
Natalie: What then? Love? What would you kill for? You'd kill for your wife, wouldn't you?
Leonard Shelby: That's different!
Natalie: Not to me, I wasn't fucking married to her!

Teddy: You don't know who you are anymore.
Leonard Shelby: Of course I do. I'm Leonard Shelby. I'm from San Francisco.
Teddy: No, that's who you were. Maybe it's time you started investigating yourself.

Leonard Shelby: There are things you know for sure.
Natalie: Such as?
Leonard Shelby: I know what that's going to sound like when I knock on it. I know that's what going to feel like when I pick it up. See? Certainties. It's the kind of memory that you take for granted.
نوشته شده توسط در رختخوااب در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
One Flew Over the Cuckoo's Nest

[The inmates are playing cards and betting with cigarettes]
Martini: [rips a cigarette in half] I bet a nickel.
McMurphy: Dime's the limit, Martini.
Martini: I bet a dime. [Puts the two halves onto the table]]
McMurphy: This is not a dime, Martini. This is a dime. [shows a whole cigarette]
McMurphy: If you break it in half, you don't get two nickels, you get shit. Try and smoke it. You understand?

McMurphy: You fooled 'em, Chief! You fooled 'em. You fooled 'em all. Goddamn. What are we doin' here Chief? Huh? What's us two guys doin' in this fuckin' place? Let's get out of here. Out! Chief Bromden: Canada.
McMurphy: Canada. I'll be there before these son-of-a-bitches know what hit 'em. Listen to Randall on this one.

Harding: I'm not just talking about my wife, I'm talking about my life, I can't seem to get that through to you. I'm not just talking about one person, I'm talking about everybody. I'm talking about form. I'm talking about content. I'm talking about interrelationships. I'm talking about God, the devil, Hell, Heaven! Do you understand... Finally?
Taber: Play the game Harding, play the game.....
Bancini: I'm Tired

McMurphy: [to Martini] You're not an idiot. Huh! You're not a goddamn looney now, boy. You're a fisherman!

McMurphy: [to Billy] You're just a young kid. What are you doin' here? You oughta be out in a convertible, why... bird-doggin' chicks and bangin' beaver. What are ya doin' here, for Christ's sake? What's funny about that? Jesus, I mean, you guys do nothin' but complain about how you can't stand it in this place here and then you haven't got the guts just to walk out!
McMurphy: How about it? You creeps, you lunatics, mental defectives? Let's hear it for Bull Goose Randall back in action... You ding-a-lings. The Mental Defective League, in formation.
نوشته شده توسط در رختخوااب در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

Taxi Driver


He's a lonely forgotten man desperate to prove that he's alive.

Travis: May 10th. Thank God for the rain which has helped wash away the garbage and trash off the sidewalks. I'm workin' long hours now, six in the afternoon to six in the morning. Sometimes even eight in the morning, six days a week. Sometimes seven days a week. It's a long hustle but it keeps me real busy.


Travis: Loneliness has followed me my whole life. Everywhere. In bars, in cars, sidewalks, stores, everywhere. There's no escape. I'm God's lonely man.


Passenger: [to Travis] You see the woman in the window? ...I want you to see that woman, because that's my wife. But that's not my apartment. I'm gonna, I'm gonna kill her. There's nothing else. I'm gonna kill her. What do you think of that? Hmm? I said 'What do you think of that?' Don't answer. You don't have to answer everything.  I'm gonna kill her with a .44 Magnum pistol.  Did you ever see what a .44 Magnum pistol can do to a woman's face? I mean it'll fuckin' destroy it. Just blow her right apart. That's what it can do to her face.  I know, I know you must think that I'm, you know... You must think I'm pretty sick or somethin', you know, you must think I'm pretty sick. Right? You must think I'm pretty sick? Hmm? Right? I'll betcha, I'll betcha you really think I'm sick right? You think I'm sick? You think I'm sick? You don't have to answer that. I'm payin' for the ride. You don't have to answer that.


Travis: I can't sleep nights.
Personnel Officer: There's porno theatres for that.
Travis: I know. I tried that.
Personnel Officer: So whaddaya do now?
Travis: I ride around nights mostly. Subways, buses. Figure you know, I'm gonna do that, I might as well get paid for it.
Personnel Officer: Wanna work uptown nights - South Bronx, Harlem?
Travis: I'll work any time, anywhere.
Personnel Officer: Will ya work Jewish holidays?
Travis: Any time, anywhere.
Personnel Officer: All right. Let me see your chauffeur's license. How's your driving record?Travis: It's clean, it's real clean like my conscience...

Travis: I know what you mean. I've got the same problems. I gotta get organized. Oh little things, like my apartment, my possessions. I should get one of those signs that says 'One of these days I'm gonna get organizized.'
Betsy: You mean 'organized'?
Travis: Organiziezed. Organiziezed - it's a joke. O-R-G-A-N-E-Z-I-E-Z-D.
Betsy: Oh, you mean 'Organizized'. Like those little signs they have in offices that say "Thimk".

Palantine: What is the one thing about this country that bugs you the most?
Travis: Well. [He thinks] Whatever it is, you should clean up this city here, because this city here is like an open sewer you know. It's full of filth and scum. And sometimes I can hardly take it. Whatever-whoever becomes the President should just [Travis honks the horn] really clean it up. You know what I mean? Sometimes I go out and I smell it, I get headaches it's so bad, you know...They just never go away you know...It's like...I think that the President should just clean up this whole mess here. You should just flush it right down the fuckin' toilet.

Iris: Who's a 'killer'?
Travis: That guy Sport's a killer. That's who's a killer.
Iris: Sport never killed nobody.
Travis: He killed someone.
Iris: He's a Libra.
Travis: He's a what?
Iris: I'm a Libra too. That's why we get along so well.

Travis: Well, I mean, I, you know, I didn't know that you, you would feel that way about this movie. I don't know much about movies, but if I...
Betsy: Are these the only kind of movies you go to?
Travis: Well, yeah, I mean I come - this is not so bad.
Betsy: Taking me to a place like this is about as exciting to me as saying: 'Let's fuck.'
Travis: Uh. There are other places I can take you. There are plenty of other movies I can take you to. I don't know much about them but I could take you to other places...
نوشته شده توسط در رختخوااب در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
رسول اکرم:

مردی که زن حلالی را با مالی حلال به همسری بگیرد ولی مقصودش افتخار و ریاکاری و خودنمایی باشد، خداوند ذلت و خواریش را زیاد کند و به مقداری که از آن زن بهره برده است، او را بر لب گودال دوزخ نگه دارد و سپس در آنجا سرنگون شود.

 فروع کافی، جلد ۵ ص ۳۳۲

نتیجه: سعی کنید مقدار زیادی از آن زن بهره ببرید تا مدت بیشتری  لب گودال نگه داشته شوید و زودی سرنگونتان نکنند.

نوشته شده توسط در رختخوااب در دوشنبه 25 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
آتوسا جان!

نوكرتم !

اين آدرس رو لو نده!

ازت خواهش مي كنم!

I BEG YOU

باشه؟

قول مي دي؟

به موقعش به بچه ها مي گم.

باشه؟

 

نوشته شده توسط در رختخوااب در شنبه 23 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
  • من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم خواب از سرم مي‌پرد.
  • در رختخواب بد نيست.
  • در رختخواب سيگار كشيدنش به ندرت اتفاق مي افتاد.
  • در رختخواب كه غلت مي‌زند يك لگد هم نثار زنش مي كند تا شايد در چند دقيقه‌اي كه خرخر زنش قطع مي‌شود خواب به چشمانش بيايد.
  • در رختخواب برهنه كه مي‌شود زنش چندشش مي شود.
  • در رختخواب اهل عمل است.
  • در رختخواب، دختري را ديد كه وقتي مي‌خنديد اشك هايش سرازير مي‌شد.
  • وقتي كه شب مي‌شود در رختخواب نگراني اش بيشتر مي شود.
  • مادر در رختخواب افتاده بود و همه نگران بودند كه نكند پايش پيچ خورده باشد.
  • گريه كردن در رختخواب خيلي تصنعي است.
  • در رختخواب وقتي اولين بار طعم ديگري از زندگي را تجربه كرد تصميم گرفت رشته‌اش را عوض كند.
  • استراحت در رختخواب فرايندي آهسته و پيوسته است.
  • دبير پرورشي بهش مي‌گفت: در رختخواب با خودت بازي نكن.
  • تسلابخش‌ترين جمله‌ي عالم: در رختخواب من بخواب
  • مهربانانه‌ترين جمله‌ي عالم: در رختخواب من بيا تو بغلم
  • شريرانه‌ترين جمله‌ي عالم : در رختخواب بخواب
نوشته شده توسط در رختخوااب در شنبه 23 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

گزارش هرودوت از خوااب آستياگس (پادشاه ماد):

آستياگس دختري داشت به نام مندانه [ماندانا] شبي خواب‌نما شد كه از بطن دخترش به قدري آب جريان يافته كه شهر او و سراسر آسيا را فراگرفته است. تعبير خواب را از آن دسته از مغان كه كارشان اين قبيل امور است استفسار كرد و از تأويل آن سخت به وحشت افتاد. از اين‌رو وقتي كه مندانه به سن و سال ازدواج رسيد او را به يك فرد سرشناس از اهل ماد شوهر نداد بلكه در اثر اضطراب ناشي از خوااب خود، او را به يكي از پارسيان به نام كمبوجيه كه مردي ملايم و آرام بود، داد. وي داماد خود را همپايه حتي طبقات متوسط ماديها هم محسوب نمي‌داشت.

 

گزارش هرودوت از تفأل كرسوس (پادشاه ليديا) و ماجراي جنگ با پارسيان:

فرستادگان كرسوس از خداي معبد ليديا پرسيدند: «آيا كرسوس به نبرد با پارسيان اقدام ورزد يا خير؟» پاسخ غيبي چنين بود: «اگر كرسوس به نبرد با پارسيان برخيزد، امپراتوري عظيمي از ميان خواهد رفت.» پاسخ مبهم بود. كرسوس جواب دقيق‌تري مي‌خواست. پاسخ كاهنه‌ي معبد اين‌بار چنين بود: «زماني كه قاطري بر مادها فرمان براند، ليديايي‌ها در جنگ به گا خواهند رفت.» از پاسخ كاهنه كرسوس پنداشت كه فرمانروايي قاطري به جاي انسان بر مادها امري است محال، بنابراين به پارسيان حمله كرد.

اما ليديا در نبرد با پارسيان شكست خورد. كوروش كرسوس را بخشيد. معلوم شد منظور از قاطر، كوروش بود كه از مادري ماد و پدري پارسي زاده شد. كرسوس از خداي دلفي چنان دل پر دردي داشت كه از كورش خواست تا معبد دلفي را با خاك يكسان كند.

 

بيا! باز هم بگوييد خوااب مقوله‌ي بي اهميتي است!

 

منبع:  كتاب «خواب و پنداره: در جستجوي ويژگيهاي خوابهاي ايراني» نوشته خجسته كيا، نشر مركز

 

توضيح۱: اين كتاب به همراه كتاب ‹شهر هشتم› برنده جايزه پائولو كوئيلو شده است. جايزه توسط نشر كاروان اهدا مي‌شود.

توضيح۲: خانم كيا از هنرمندان و پژوهشگران ارزشمند كشور هستند. ايشان از اقوام دكتر نصر، و مادر رامين جهانبگللو هستند.

 

پي‌نوشت يا افه روشنفكري: جناب در رختخوااب هيچ علاقه اي به پائولو كوئيلو و كتابهايش ندارند.

نوشته شده توسط در رختخوااب در یکشنبه 17 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
آنگاه که یوسف به پدر خود گفت:«ای پدر، من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه دیدم»، مشروط شده بود. دو هفته بعد، یعقوب نامه ی سه ترم مشروطی پسر را دریافت کرد.
نوشته شده توسط در رختخوااب در یکشنبه 17 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

از آنجا که یکی از رسالات این بلاگ - بعله! نکند فکر می کردید هیچ رسالتی ندارد؟- همانگونه که از نامش پیداست پرداختن به مقوله مهم «خوااب» است و از آنجا که موضوع شماره هفدهم ماهنامه اینترنتی هزارتو «خوااب» است؛ در راستای اطلاع رسانی و همینطور ابراز اردات و خوش خدمتی و اینها، اینها را اینجا نوشتیم.

نوشته شده توسط در رختخوااب در یکشنبه 17 تیر1386 ساعت | لینک ثابت
هیچکس هست از برادران من که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با او بگویم، مگر بعضی از این اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟ -- که دوستی هیچ کس صافی نگردد تا دوستی از مشوب کدورت نگاه ندارد. و این چنین دوست خالص کجا یابم؟- که دوستی های این روزگار چون بازرگانی شده است: آن وقت بر دوستی شوند که حاجتی پدید آید و مراعات این دوست فروگذارند، چون بی نیازی پدید آید.

از "قصه ی مرغان" نوشته شیخ اشراق (شهاب الدین سهروردی)

نوشته شده توسط در رختخوااب در جمعه 15 تیر1386 ساعت | لینک ثابت
پندارم که مرا پری رنجه می دارد یا دیو در من تصرف کرده است. گویی که صفرا بر مزاج من غالب شده است یا خشکی به دماغم راه یافته است. باید که طبیخ افتیمون بخورم و به گرمابه روم و آب گرم بر سر ریزم و روغن نیلوفر به کار دارم و در طعام ها افگنم و از بیداری دور باشم و اندیشه ها کم کنم.-- که پیش از این، عاقل و بخرد بودم.

با دزدی از «قصه مرغان» نوشته شیخ اشراق (شهاب الدین یحیای سهرودی)

نوشته شده توسط در رختخوااب در جمعه 15 تیر1386 ساعت | لینک ثابت

فیض ببرید!

امام علی:

خصلت‌هاي نيك زنان همان خصلت‌هاي بد مردان است: تكبر، ترس و بخل. هر گاه زن متكبر باشد خود را در اختيار بيگانه نمي‌گذارد و اگر بخيل باشد، مال خود و شوهرش را حفظ مي‌كند. زني كه ترسو باشد، از هر چيز مشكوك كه در برابرش قرار مي‌گيرد، چشم مي‌زند و فاصله مي‌‌گيرد.

نوشته شده توسط در رختخوااب در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
مطلب این پست رو از وبلاگ زیبا و خواندنی my daily diving کش رفتم. البته اصل مطلب مال اينجاست و  زحمت ترجمه اين دستورات را جناب پپلا  كشيده اند. راستش اول مي‌خواستم فقط لينك بدم و معرفي كنم ولي مطلب اينقدر برايم جذاب بود كه نتوانستم از درج كاملش در اينجا خودداري كنم. بايد با كمال افتخار اعلام كنم كه اين دستورات مقدس شرقي را بنده در طول عمر بي‌بركتم، خودآگاه يا نوخودآگاه رعايت نموده ام. در ضمن وجود واژه دوست داشتني ‹رختخوااب› در متن، چاره اي برايم نگذاشت. پيشاپيش بابت كپي پيست كردن ترجمه‌ي جناب پپلا  عذر خواهي مي‌كنم.

ده فرمان مقدس برای انسان تنبل:

  1. بعد از تولد، انسان دیگر خسته شده است، پس باید در زندگی استراحت کنی.

  2.  دوست بدار رختخواابت را، همچون وجود خود.

  3. اگر دیدی کسی استراحت می کند دراستراحت به وي کمک کن.

  4.  روز استراحت کن، چرا که شب مخصوص خواابيدن است.

  5. کار از مقدسات است، به او نزدیک نشو.

  6.  اگر می توانی فردا کار را انجام دهی، امروز آن‌را انجام مده، اگر می توانی آنرا پس‌فردا انجام دهی، دست نگه دار، پس دو روز آزاد خواهی داشت.

  7. تا جایی که می توانی کم کار کن، برای دیگران نیز باقی بگذار.

  8.  آرام باش! از استراحت کسی نمرده، اما از کار هرچندتا که بخواهی.

  9. اگر احساس می کنی که به کار احتیاج داری، بنشین و همه چیز خواهد گذشت.

  10. اگر کار سلامتی مي‌آورد، پس بگذار بیماران کار کنند.

نوشته شده توسط در رختخوااب در سه شنبه 12 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
من يك روش جديد، بی درد و بی دردسر برای خودکشی كشف كردم: سندروم سروتونین 

 در واقع توی این روش از شدت خوشی میمیری. سروتونین باعث خوش خلقی و شنگولی و شادابی میشه. اگه مقدار زیادی فلوکسيیتین و فلوواکسامین و سیتالوپرام(سیپرام) را همراه با مقدار زیادی تراممادول (وجود تراممادول ضروریه) بندازی بالا بعد از یه ساعت حسابی نشئه میشی و سرحال میای بعد یواش یواش زندگی به نظرت زیبا و دوست داشتنی میاد و همه دلتنگی هات برطرف میشه و میخوای صدسال زندگی کنی ولی دیگه دیره چون بعد از دو سه ساعت دچار سندروم سروتونین میشی و از شدت خوشی ریق رحمت رو سر میکشی!!

 این روش تا به حال توسط کس دیگه ای توصیه یا استفاده نشده. لطفن درصورت استفاده از این روش حقوق مالکیت معنوی را پاس بدارید و به اطرافیان یا احتمالن دکتری که مشغول شستشوی (البته بی نتیجه) معده شماست بفرمایید که این ایده رو از کجا کش رفته اید!! با تشکر.

یه خواهش! در صورتی که از روش فوق استفاده کرده و نتیجه مطلوب حاصل نشد، لطفن مراتب را به اطلاع حقیر برسانید تا اشکالات احتمالی بر طرف گردد. با تشکر دوباره.

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد

پیشنهاد نام توسط در رختخوااب:

It's a Wonderful Life

The Great Escape

نوشته شده توسط در رختخوااب در یکشنبه 10 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

comming soon

نوشته شده توسط در رختخوااب در یکشنبه 10 تیر1386 ساعت | لینک ثابت

comming soon!

نوشته شده توسط در رختخوااب در جمعه 8 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

عصاره دنبالچه ميمون هندي، مهره پس‌گردن سگ آبي، مغز الاغ شيش ساله مصري، جيگر سياه سوسك، كبد خارخاسك, روده موريانه كرمان، زبون عقرب كاشان، چشم مار بنگالي، آب بيني شتر حنيزه، قلوه كرگدن حبشي، زهره شغال جزيره بربصاب  

اگه گفتید مخلوطی از اینها به چه دردی می خوره؟

نوشته شده توسط در رختخوااب در جمعه 8 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

با صدای آقاسی بخوانید:

دل از نامهربوني­هات غمينه

درون سينه­ام؛ غم در كمينه

خراب خونة دل از تو رنجيد

چرا رسم زمونه اين­چنينه

 

عاطفه چشم تو جام شراب منه/ عاطفه اخم تو رنج و عذاب منه

 جونم ز دستت آتيش گرفته/ مهر تو از دل بيرون نرفته

عاطفه قلب من براي تو مي­زنه/ عاطفه قهر نكن كه قلب من مي­شكنه

 

دل مفتون ز روی تو/ جان غرق نياز تو

نازت برده هوش من/ اي والله به ناز تو

 

عاطفه ناز تو درد و بلاي منه / عاطفه بي تو دل بلاي جون منه

 


ناز و ادات عاطي جون/ جونمو بر لب رسوند

آتيش بي مهري يات/طفلي دلم را سوزوند

 

بازم هنوز دلم سرش به سنگ نخورده/ اگه يه روز نبينتت بدون كه مرده

 

چشماي مستت درياي نازه     /    تو هر نگاهت يه دنيا رازه

خودت ميدوني چقد مي­خوامت/ مشت دل من پيش تو وازه

 

عاطي جون!

دل من هستي­مو داده بر باد   /       تورو پيدا كرده، منو ديگه نمي­خواد

هرچه با التماس به گوش دل ميخونم/ بيوفا ماه به ماه سراغ من نمي­ياد

آخ

 ناز و ادات عاطي جون/ جون­مو بر لب رسوند

آتيش بي­مهري­يات       /  طفلي دلم را سوزوند


آرزو هام توی سینه، مردن مردن مردن                 غصه ها زنگ صدامو، بردن بردن بردن(2)

حالا نه دستی به سویم، نه دیگه رنگی به مویم       نه یه همدمی که با اون قصه‌ی دلم و بگویم

 

می‌دونم هیچکی تو دنیا همدم من نمی‌شه            آخه هیچکسی شریک غصه و غم نمی‌‌شه

هر چی درده هرچی غصه‌ست مال این قلب منه       چرا ای خدا یه ذره از غمم کم نمی‌شه

نوشته شده توسط در رختخوااب در جمعه 8 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

یه لالایی قشنگ باصدای Mia Farrow كه از تيتراژ فيلم  "Rosemary's baby"  ظبطش كرده بودم را براي شما مي‌ذارم.

Luluby-Mia Farrow-mp3- 3MB

من برم بگردم ببینم چیز بدرد بخور دیگه‌اي توي هاردم هست برا شما بذارم يا نه؟

نوشته شده توسط در رختخوااب در پنجشنبه 7 تیر1386 ساعت | لینک ثابت
خلاصه‌اي از كتاب ‹چرا ايران عقب ماند و غرب پيش رفت؟› نوشته دكتر كاظم علمداري، نشر توسعه، تهران ۱۳۸۲.

خلاصه كتاب چرا ايران عقب ماند؟- 500كيلوبايت-پي‌دي‌اف

 

نوشته شده توسط در رختخوااب در سه شنبه 5 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

This is my TOP 50 movies sorted alphabeticly: I, in advance, if you've sent here by Google, am sorry.


1. 2046 (Wong Kar-Wai)

2. 3 Women (Robert Altman)

3. 8 1/2 (Fellini)

4. The Birth of a Nation (Griffith)

5. Broken Flowers (Jarmusch, 2005)

6. Citizen Kane (Orsen Welles)

7. City Lights (Chaplin)

8. Dark City

9. Dancer in the Dark

10. Dead Man (Jim Jarmusch, 1995)

11.

12. Fabuleux destin d'Amélie Poulain, Le (2001)

13. Farewell My Concubine (Chen Kaige)

14. Fargo (Coen Brothers)

15. Floating Weeds (Ozu)

16. The Godfather

17. The Good, the Bad and the Ugly

18. Hana-bi (fireworks) (1997)

19. Ikiru (Kurosawa)

20. The Magdalene Sisters (Peter Mullan)

21. Magnolia (1999, Paul T. Anderson)

22. Man on the Moon (Miloš Forman)

23. Matrix, the

24. Me and You and Everyone We Know (Miranda July)

25. Memento (Nolan, 2000)

26. Notorious (Hitchcock)

27. O Brother, Where Art Thou? (Coen brothers)

28. One Flew Over the Cuckoo's Nest (Miloš Forman, 1975)

29. Paris, Texas (Wim Wenders)

30. Pulp Fiction (Quentin Tarantino)

31. The People vs. Larry Flynt (1996, Miloš Forman)

32. The Piano (Jane Campion)

33. Raging Bull (Martin Scorsese)

34. Ran (Kurosawa)

35. Rashomon (Kurosawa)

36. The Road Home (Yimou Zhang)

37. Sense and Sensibility (Ang Lee, 1996)

38. Scarface (De Palema)

39. Schindler's List (Spielberg, 1993)

40. Sin City (Rodriguez, Frank Miller)

41. Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring (Kim Ki-duk)

42. The Seven Samurai (Kurosawa)

43. The Shawshank Redemption (Frank Darabont)

44. The Son's Room (Nani Morretti)

45. Taxi Driver (Martin Scorsese, 1976)

46. Three Colors Trilogy (Krzysztof Kieślowski)

47. Underground (Amir Kustarika)

48. Vera Drake (2004, Mike Leigh)

49. Vozvrashcheniye(Return) (Andrey Zvyagintsev)

50. Yojimbo

نوشته شده توسط در رختخوااب در سه شنبه 5 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |

جناب در رختخواب اين شعر - مخصوصا بند دومش- را متوجه نمي‌شود. اگر نمی میرید کمکی بکنید، جای دوری نمی رود.


در ضمن ببيینید اين برداشتِ من كه اين پرندة اميد به قولي روح را يواشكي مي‌خورد و ...؟ درست است يا نه؟

 

اميد پرنده اي است

كه بر روح مي‌نشيند و بي‌وقفه

نغمه‌هايي بيكلام را رنگ مي‌گيرد

و هيچگاه خسته نمي‌شود






من آن را در سرزميني سرد شنيده ام

و در درياهاي غريب

با اينحال هرگز، حتي در اوج تنگدستي

تكه ناني نيز از من نخواسته

HOPE.

 

Hope is the thing with feathers

That perches in the soul

And sings the tune without the words

and never stops at all,


 

And sweetest in the gale is heard

And sore must be the storm

That could abash the little bird

That kept so many warm.

 


I've heard it in the chilliest land,

And on the strangest sea;

Yet, never, in extremity,

It asked a crumb of me.


Emily Dickinson

لطفا اگر اين شعر را مي‌فهميد ما را بي‌نصيب نگذاريد. اجرتان با آقا امام زمان.

در ضمن این شعر را خانم بکی میلر در سايت LibriVox جهت استفاده عموم قرائت نموده اند. آنجا هست. با اینحال اینجا هم می‌گذارم. حجمش خیلی کم است-0.3MB Hope by Emily Dickenson

نوشته شده توسط در رختخوااب در سه شنبه 5 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
دارم ميرم تهران!

 از تقدير نميشه فرار كرد.

مني كه بخاطر ترس از زلزله اي كه قراره بياد، يه سال پيش تهران را ترك كردم حالا بايد در اين زمان نافرخنده برگردم. شانس ماست ديگه. ميگن برا بقيه بد نخواه. سر خودت مياد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون اين يه سالي كه از تهران دور بودم توي خيالپردازي هام بدم نمي اومد يه زلزله اي، سيلي چيزي بياد اين تهران لعنتي را بشوره ببره. كن فيكونش كنه. هم من خلاص شم. هم جرج بوش و نومحافظه كارها و هم اصلاح طلبا و .... هي! هي! صب كنيد. دوستان عزيزم. اينقد هم بي احساس نيستم. توي دريم هاي من شما (يعني دوستان عزيزم كه توي تهران هستند) همون اول كار بدون احساس هيچ دردي، جان به جان آفرين تسليم مي كرديد. به مقدسات قسم هيچ بني بشري توي دريم هاي من در فاضلاب تهران غرق نشده. اميدوارم اون مكانيزمي كه بدخواهي ها رو سر خود بدخواهان مياره متوجه اين مطلب باشه. خلاصه اصلن دوس ندارم كسي - مخصوصا خودم-توي فاضلاب تهران غرق شه.

 اي خدا! اي طبيعت! اي مادرنيچر! اي زمين! خواهشن يه ماهي دندون به جيگر بذار من كارم توي اون خراب آباد تموم شه. بعد هر بلايي ميخواي سر تهران بيار.

خلاصه اگه ما رفتيم و زلزله اومد و بگا رفتيم. بدونيد يه جواني بود كه كرم بلاگ نويسي افتاده بود به تنش و تازه ميخواست شروع كنه به نوشتن يه سري چرندياتي و تازه ميخواست چاخان پاخان هاي باحال به خورد ملت بده. اما دست روزگار امانش نداد و ناكام ....

 اوه گريه ام گرفت. بدبختي مردن توي زلزله و اين بلاياي طبيعي يكيش اينه كه نمي توني با روياپردازي در مورد تشييع جنازه و مراسم ختم و سر قبر و گريه كردن بقيه، خودتو تسلي بدي. زمين دهن باز ميكنه و تلپي ميفتي توي فاضلاب و اول يه ذره دست و پا ميزني بعد كه ان و گه و شاش ملت رفت تو حلقت، ريغ رحمتو سر مي كشي و تمام. حتي نميتوني اميدوار باشي كه خوراك كرم ها بشي. بعله...

 اي چرخ زمين خرابي از كينه توست/ بيدادگري شيوه ديرينه توست/اي خاك - شما بخوانيد فاضلاب- اگر سينه تو بشكافند/ بس گوهر قيمتي- شما بخوانيد در رختخواب- كه در سينه توست

يا ايضا مي فرمايد:

ای کاش که جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صدهزارسال از دل خاک/ چون سبزه امید بردمیدن بودی

 

نوشته شده توسط در رختخوااب در شنبه 2 تیر1386 ساعت | لینک ثابت |
 
business articles